تبليغاتX
من لیلی توام


من لیلی توام

خوشا آن دل که پی هر نظر نرود...

حوصله ام که سر میرود یادم می رود چه چیزهایی را دوست داشته ام تا سراغشان بروم

حوصله ام که سر  می رود حتی نمی دانم تو را دوست داشتم یا نه؟

راستی تو که هنوز مرا به خاطر داری نه؟

منم لیلی!

فکر نمیکنم

نه فکر نمیکنم

تو مرا از یاد برده ای ....

تنهایم گذاشتی

نیستی جای خالی ات را حس می کنم

دلم تنگ چشمان زیبای توست.

تنگ صدای دلنشینت.

وقتی تو با من قهر میکنی

وقتی ما با هم قهریم

من و آسمان با هم گریه می کنیم.

باران که می آید دلم بیشتر تنگ  می شود.

حقش نبود غربت را تو و این شهر غریب هدیه دلم کنید.

نامردی بود!

نبود؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 19:35 توسط لیلی | |

او نمی داند من چقدر دلم تنگ است

نمی داند چه نیاز هایی دارم

شاید مرا نمی فهمد

تنها هستم

دلم تنگ است

نمی داند

نمی فهمد.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 20:41 توسط لیلی | |

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

 سرود عشق می خواند
 نگاهش ساده و تنهاست
 صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

 زنی را می شناسم من
 که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
 کجا او لایق آنست

 زنی هم زیر لب گوید
 گریزانم از این خانه
 ولی از خود چنین پرسد:
 چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

 زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد

 زنی با تار تنهایی
 لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
 نماز نور می خواند

 زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
 تمام سهم او اینست
 نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....


زنی را می شناسم من
 که می میرد ز یک تحقیر
 ولی آواز می خواند
 که این است بازی تقدیر

 زنی با فقر می سازد
 زنی با اشک می خوابد
 زنی با حسرت و حیرت
 گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
 زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش

چه بد بختی ، چه بد بختی

 زنی را می شناسم من
 که شعرش بوی غم دارد
 ولی می خندد و گوید
 که دنیا پیچ و خم دارد

 زنی را می شناسم من
 که هر شب کودکانش را
 به شعر و قصه می خواند
 اگر چه درد جانکاهی
 درون سینه اش دارد

 زنی می ترسد از رفتن
 که او شمعی ست در خانه
 اگر بیرون رود از در
 چه تاریک است این خانه

 زنی شرمنده از کودک
 کنار سفره ی خالی
 که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
 و من تکرار خواهم کرد
 سرود لایی لالایی

 زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
 شب و روزش شده گریه
 که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
 که نای رفتنش رفته
 قدم هایش همه خسته
 دلش در زیر پاهایش
 زند فریاد که بسه

 زنی را می شناسم من
 که با شیطان نفس خود
 هزاران بار جنگیده
 و چون فاتح شده آخر
 به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

 زنی آواز می خواند
 زنی خاموش می ماند
 زنی حتی شبانگاهان
 میان کوچه می ماند

 زنی در کار چون مرد است
 به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
 فراموشش شده دیگر
 جنینی در شکم دارد

 زنی در بستر مرگ است
 زنی نزدیکی مرگ است

 سراغش را که می گیرد
 نمی دانم؟
 شبی در بستری کوچک
 زنی آهسته می میرد

 زنی هم انتقامش را
 ز مردی هرزه می گیرد
 زنی را می شناسم من
 زنی را....
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 16:29 توسط لیلی | |

پیش   بیا  ! پیش  بیا !  پیشتر !

تا  که   بگویم   غم   دل  بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من  از خود من خویشتر

دوست  تر  از آنکه  بگویم چقدر

بیشتر   از   بیشتر    از   بیشتر

داغ  تو  را   از  همه  دارا ترم

درد  تو  را  از  همه  درویش تر

هیچ   نریزد  بجز   از   نام   تو

بر   رگ  من  گر   بزنی   نیشتر

فوت  و فن عشق به شعرم ببخش

تا    نشود    قافیه     اندیش  تر 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:2 توسط لیلی | |

سلام پگاه دلم برات خیلی تنگ شده.چقدر دوری!چقدر!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 11:48 توسط لیلی | |

Design By : Mihantheme